بحر طویل شروع محرم

باز هر کوچه و بازار شده وادی ماتم شده غرق تب و اشک پر از گریه نم نم   رسیده است دوباره همه جا عطر محرم بساط غم و اندوه شده باز فراهم بیائید همه سینه زنان گریه کنان نوحه بخوانید همه شور بگیرید همه اشک بریزید بخوانید از آن عشق مجسم از آن روح مکرم که غرق غم و اندوه شده غصه عالم چه شوری است چه حالی است چه احساس زلالی است بیائید که از سفره ارباب از این سفره پر برکت و پر خیر همه رزق بگیریم که دست همه خالی است و این اشک شبیه پر و بالی است که تا یک دل و یک رنگ همه بال بگیرید و بمیریم چرا که به خدا حضرت ارباب تجلی صفات است و هم جلوه ذات است در اوج درجات است شفیع عرصات است قتیل العبرات است اسیر الکربات است و کشتی نجات است و اشک غم او آب حیات است و لب تشنه  در آن ظهر عطش نوش لب خشک فرات است و اما خود ارباب گواه است دلم منتظر برگ برات است که دلتنگ غبار حرمین و عتبات است همان جا که شب جمعه پر از عطر دل انگیز بهشت است همان مرقد حضرت که فرش حرمش بال فرشته است .

عجب کرب و بلایی عجب کرب و بلایی

 

بحر طویل حضرت عباس (ع)

چون خداداد به ام البنين آن شاه زنان زيب جهان نور عيان سرو خرامان مه تابان گل بستان عرب اصل و نسب فرع و سبب عين و ادب * از علي شير خدا حيدر صفدر ولي حضرت داور وصي نفس پيمبر صاحب تيغ دو پيکر فاتح قلعه خيبر قاتل لشکر کافر ناظم نظم دوکشور علي والي اعلي عالم مسجد القصي مرشد کامل و دانا به همه مردم دنيا * باوفا عين صفا يک پسري سيم وزري چون گهري گل پسري چون قمري پر شمري پس علي آمد وبنشست و بفرمود به ام البنين اي مادر عباس به کاري که خدا خواست رضا باش *تو بياور ز محبت ز ره عشق و ارادت ببرم نور دو چشمان ترم را پسرم را گهرم را مه تابان قمرم را شجر پر ثمرم را تا بچينم گلي از باغ وصالش به جهان نيست مثالش همه عالم به خيالش نرسد کس به وفايش به خصالش * ببرش برده و بگرفت به دامان بنهادش غمي از دل بزدايش بزد بوسه به لعل لب فرزند عزيزش به دو ابروي هلالش به دو چشمان عزيزش به دو بازوي رشيدش به گل روي جمالش و در اشک چو سيلاب روان کرده و بناليد بزاريد بگرييد * که ام البنينش گفت که اي شاه سرافراز چرا ميکني آواز بگو مطلب اين راز مگر عيبي و نقصي به دو دست پسرم هست که ناليدي و گرييدي و رنجيدي فرمود نه والله نبود عيب و عيوبي به دو دست پسرم نيست کسي برتر و بهتر ز عزيز دل حيدر که بود مير غضنفر * 

   بود اين مطلع ديگر که بياد آمده ما را ز کجا دشت بلا را آن زماني که به صحراي بلا از ستم قوم دغا از حرم آل عبا تا به سماء ناله اطفال حسينم رود و غيرت عباس به جوش آيد به صف معرکه چون شير غضبناک زند بر صف آن فرقه بيباک به آن مردم سفاک بر آن لشکر بيباک بطراري و چالاک که از خون لعينان دغا روي زمين را کند او رنگ بسي ميکند او جنگ بر آن فرقه دل سنگ و بيايد لب دريا کند از آب تمنا کفي از آب بگيرد ببرد نزد دهان تا به خيال لب عطشان حسين آيد و زان آب ننوشد بخروشد و برون آيد از آن آب لبش تشنه و بيتاب ببين شرم و حيا مهر وفا را * لشکر کافر خونخوار درآن باديه بسيار به شمشير جفا کار به يکبار بگيرند و ببندند سر راه يکسره به اميد علمدار و يک ظالمي از کينه ز جا مي جهد از راه کمين مي برد از سرور دين دست يسارش مي کند باز به دست دگرش جنگ به آن فرقه دل سنگ چه ضرغام کند جنگ يکي ظالم ديگر ز کمينگاه غضنفر به درآيد سگ ابتر ببرد دست شهنشاه جهان فزر زمان مير دلاور پسر ساقي کوثر به دم نيزه و خنجر به ره دوست دو دستش ز مي روز الستش شود او سر خوش صهبا زمي خالق يکتا هما از عشق تو لا صف آن شه والا قمر هاشميان حضرت عباس دل آرا که بود باب الحوائج به همه درد علاج است و همه کار رواج است بود اين مطلع ديگر که بياد آمده ما را ز کجا دشت بلا را آن زماني که به صحراي بلا از ستم قوم دغا از حرم آل عبا تا به سماء ناله اطفال حسينم رود و غيرت عباس به جوش آيد به صف معرکه چون شير غضبناک زند بر صف آن فرقه بيباک به آن مردم سفاک بر آن لشکر بيباک بطراري و چالاک که از خون لعينان دغا روي زمين را کند او رنگ بسي ميکند او جنگ بر آن فرقه دل سنگ و بيايد لب دريا کند از آب تمنا کفي از آب بگيرد ببرد نزد دهان تا به خيال لب عطشان حسين آيد و زان آب ننوشد بخروشد و برون آيد از آن آب لبش تشنه و بيتاب ببين شرم و حيا مهر وفا را * لشکر کافر خونخوار درآن باديه بسيار به شمشير جفا کار به يکبار بگيرند و ببندند سر راه يکسره به اميد علمدار و يک ظالمي از کينه ز جا مي جهد از راه کمين مي برد از سرور دين دست يسارش مي کند باز به دست دگرش جنگ به آن فرقه دل سنگ چه ضرغام کند جنگ يکي ظالم ديگر ز کمينگاه غضنفر به درآيد سگ ابتر ببرد دست شهنشاه جهان فزر زمان مير دلاور پسر ساقي کوثر به دم نيزه و خنجر به ره دوست دو دستش ز مي روز الستش شود او سر خوش صهبا زمي خالق يکتا هما از عشق تو لا صف آن شه والا قمر هاشميان حضرت عباس دل آرا که بود باب الحوائج به همه درد علاج است و همه کار رواج است

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 20:31  توسط محمدرضا صادق زاده  |